
و باز هم کویری نا بهنگام که از ناکجا آباد مهمانم شده
خیمه بر اندام روحم زده و گریبان دلم گرفته
سردی بی نورش را بر پوستم احساس می کنم
سایه سیاهش حنجره ام را مسدود کرده
ریه هایم نفس را پس می زند
قلبم با خونم بیگانه شده
انگشتانم بی حس شده اند
و پاهایم راه خود را می روند
چشمانم از دیدن و شاید ندیدن خسته اند ...
کودکی باران طلب می کند


تغییرهای ناگوار ...
تغییرهای زیبا ...
آرامش تو دل تغییرهاست ؟

سوگند به صبح ... آن هنگام که امید بر اولین نگاه روشن آفتاب بسته ایم
سوگند به دریا ... که بیتاب امواج سخاوتمندش لحظه ها را سپری می کنیم
سوگند به طوفان ... که عظمت غرورش وجودمان را در می نوردد
سوگند به پاکی ... وقتی که عطر معصومیت سرمستمان می کند
سوگند به حرمت جاوید عشق ...
و سوگند به حرمت سکوتت ...
لحظه های هستی ام را پیشکش صحن مقدس چشمانت می کنم
تا ترانه بهار را برای همیشه همسرایی کنیم ...

پیشوای عاشقان ...
پیشوای عاشق ...








